خسته م شد؛ واستادم جلو آینه
دقیق خودمو نگا کردم
موهامو؛ نگا کردم
جمعشون کردم تو دستم
قیچی رو برداشتم
بریدم موهامو
دستمو اووردم جلو صورتم
به موهام نگا کردم دقیق؛
تو آینه به خودم نگا کردم
به موهام
موهامو که بریده بودم، سفت تو دستم مشت کردم
تو آینه به خودم نگا کردم
چشمم افتاد به تو
تکیه داده بودی به چارچوب در ، دست به سینه ،
نگام میکردی.
اومدم روبروت واستادم
دستمو که مشت بود اووردم بالا بهت نشون دادم
موهامو تو دستم بوس کردی
بغلم کردی
فشارم دادی
مـ شـ تـ مـ و فـ شـ ا ر د ا د م مـ حـ کـ م ِ سـ فـ ت /
+
نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 17:35 توسط شادی(لنا)
|
دنبال چی هستم من؟
هووووووی جماعت... دنیا تنگمه.
+
نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 17:34 توسط شادی(لنا)
|
من خیلی درس میخونم.
من زیاد درس میخونم.
من تصمیمم رو گرفتم.
تصمیم گرفتم انقدر درس بخونم تا خیلی با شعور بشم. میخوام انقدر درس بخونم که موفق(!) بشم. انقدر که خیلی پولدار بشم. بعدش میتونم آدم مفید و سازنده ای باشم و سازندگی کنم. اما فقط نمیفهمم که باید چیرو بسازم؟
همه چیرو ساختن قبلاً...
من برا چی دارم انقدر درس میخونم؟
+
نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 17:31 توسط شادی(لنا)
|
زندگی شاید..
هیچ چی نیست.
همان دایورتِ ناخواستهِ مغز به ماتحت است.
زندگی را.. [شاید]
کشید پایین باید؛ و تف کرد.
+
نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 17:30 توسط شادی(لنا)
|
میدونین مردم...
من خیلی دوست داشتم همیشه، که، یه وبلاگ داشته باشم که سقف نداشته باشه. یعنی یه جوری باشه که همه ببینن سقف نداره. میخوام دور تا دورش دیوار باشه، بعد ولی هیشکی نتونه اونور دیوارو ببینه. بعد من هی بخوابم وسطش هی بچرخم و غلت بزنم برا خودم بلند بلند بخندم بلند بلند گریه کنم بلند بلند جیغ بزنم بلند بلند آسمونو نگا کنم بلند بلند خمیازه بکشم بلند بلند ویسکی بخورم بلند بلند عاشق بشم بلند بلند هی بخورم به دیوار بعد دوباره یه ماه غلت بزنم تا برسم به اونور اتاق دوباره بخورم به دیوار بعد دوباره همینجوری هی. -قشنگ میخوام یه ماه طول بکشه که برسم به اونورا-. میخوام یه جوری باشه که هیشکی نیاد بگه چرا بلند بلند این کارارو کردی.
امیدوارم فهمیده باشین چی مَدِ نظرمه مردم.
+
نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 17:29 توسط شادی(لنا)
|
اگه یه طناب بیش از حد محکم باشه، سنگین میشه و اگه بیش از حد بلند باشه دیگه نمیتونه وزن خودشو تحمل کنه و بدون داشتن هیچ باری پاره میشه !
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386 9:42 توسط شادی(لنا)
|
دیشب. یک خواب همیشگی. آن یک تصور و یا تنها تجسم کارهای روزانه ام نیست. آن فقط یک خواب است. خوابی که در طول زندگی من مدام تکرار میشود. در واقع تنها خوابی است که -هر شب- دیده ام :
یک قصاب با چهره ای نورانی که کارد پهنش را با یک نظم مکانیکی خارق العاده، به تندی، به پهلویم فرو میکند و هر بار لایه های نازکی از من را میبُرد و به علت سرعت عمل زیاد، به شکل شگفت انگیزی در هوا معلقشان میکند و باز.. و باز...
این تنها رویای شبهای کودکی و نوجونی و هم اکنون که.. جوانی ام است.
کم کم دوستش دارم؛ هم قصاب را. هم کارد پهنش را. هم نظم مکانیکی اش را. هم تراشه هایم را معلق در هوا. دوست دارم.
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386 9:42 توسط شادی(لنا)
|
سلام
یه جواب کوچولو به اونایی که اومدن گفتن من از مطالب وبلاگ راحیلا دارم کپی می کنم بهتره گم من و راحیلا با هم دوستیم در ضمن من تا حالا ۴ بار طی ۳ سال وبلاگم بسته شده پس باید شک کرد به دیگران که شاید اونا دارن از من مطلب می گیرن موفق باشی آقای .... راحیلا توی اولین پستی که گذاشته نوشته که مطالب رو داره از وبلاگ باز باران می گیره باز باران اولین وبلاگ من بود که بسته شد
......
+
نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386 16:7 توسط شادی(لنا)
|
مسلم است که اگر همین الان تصمیم به خودکشی ام را عملی کنم.
در نگاه اول هیچکس مقصر نیست.
اما در نگاه های دوم و یا حتی شاید سوم همه ی نگاه ها
متوجهِ ایکس خواهد شد و او علت واقعی شناخته میشود.
ساده است. زیرا من به ایکس علاقه مند بودم و ایکس مرا از خود راند.
در صورتی که اگر او مرا از خود نمیراند هم فرقی نمیکرد.
اگر او کلاً وجود نداشت من باز هم این کار را میکردم و بودن او هیچ چیز را عوض نمیکند.
به هر صورت من نامه ی وداع را بسیار جانگداز نوشته و آماده کرده ام. آن را با یک کلمه ی خیلی بدتری آغاز کرده ام؛ اما فقط کمی صبوری کافی است تا احساس همدردی اطرافیان بر انگیخته شود. آنها فکر میکنند که مخاطب تمامی ناکامیها ایکس است. در صورتی که من میدانم آنها اشتباه میکنند. ایکس اگر به علاقه ی من پاسخ مثبت میداد هم من خودم را میکشتم و نامه ی وداعم را با کلمه ی بدتری شروع میکردم. خوشبختانه یا متاسفانه ایکس فقط کسی است که تقدیر من از طریق او بر ملا میشود. و دیگر هیچ!
اما من این کار را نمیکنم. من تصمیم به خودکشی ام را عملی نمیکنم. و دلیل اینکه: اینها همه چیزهای واقعی هستند؛ اما من چسبیده ام به چیزهای[زندگی ِ ] غیر واقعی. پس من هیچگاه تصمیم به خودکشی ام را عملی نمیکنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386 14:34 توسط شادی(لنا)
|
چرا به خدای کشتی[دریا] میگن ناخدا؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386 14:33 توسط شادی(لنا)
|
در این چند روز گذشته به علت بی خاصیتی، عملاً به سوی زوال پیش رفته ام.
امشب پنجره را باز کردم تا بلکه هوا وسوسه ام کند کمی از این اتاق و غمزدگی ِ ناشی از بیهودگی ِ درونی ام[ که کاملاً ناگهانی، چند روزی است به وجودش پی برده ام] رها شوم. آسمان آبی بود و هوا نسبتاً خنک. ابرها خاکستری و سفید. وسوسه نشدم.
دیروز. سه شنبه. 25 سپتامبر. به ندرت خندیدم. اما به وفور به این کار تحریک شده بودم.
این اصلاً منصفانه و صحیح نیست که او فکر میکند من به آن اندازه که میخواهم نمیتوانم دوستش داشته باشم. او فکر میکند من تنها عاشق عشقم[احساس عشقم] نسبت به او هستم. او فکر میکند عشق من نسبت به او عاشقانه نیست. این اصلاً منصفانه و صحیح نمیباشد.
23 سپتامبر. تا جایی که در توانم بوده است، عن مالیدم به زندگی و حال و گذشته و آینده ام. و حالا پوشک احساساتم را عوض نمائیدم برای فردایی بهتر.
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386 14:32 توسط شادی(لنا)
|
دقیقاً چهار روز و نیم است متوجه شده ام که هر وقت اراده کنم میتوانم به بی تفاوت ترین شکل ممکن با اطرافیانم کنار آیم و یا حتی کنارشان بگذارم؛ کاملاً سرد.
دقیقاً چهار روز و نیم است متوجه شده ام که ناخوداگاه مشغول دسته بندی حالاتم نسبت به پیرامون هستم. بطوریکه الان میتوانم صراحتاً بیان کنم چه چیز باعث شگفتی ام میشود. چه چیز باعث آشفتگی ام. داشتن چه چیز و نگه داشتنش برایم مسلم است. قدرت توجیه چه چیزهایی را دارم-هرچند غلط-. کدام ها متحمل است. کدام ها محتمل است؛ کاملاً بدون اراده.
دقیقاً چهار روز و نیم است متوجه شده ام که هر شب قبل از رفتن به رختخواب مایلم ساعتها پشت میزنم بنشینم؛ بدون حرف و حرکت. بدون خواندن. بدون نوشتن. فقط آرام و با دقت نفس میکشم و بعد همانطور آرام و ساکت بر میخیزم که به رختخواب بروم. این کار خشم و عصبانیت خانواده ام را به دنبال دارد و من با تعجب و آرام در را میبندم چراغ را خاموش میکنم و میخوابم؛ کاملاً متعجب.
دقیقاً چهار روز و نیم است متوجه شده ام که بیش از هر چیز به تنهایی نیازمندم-بیشتر از قبل-. نیاز به تنهایی دارم و شب به شب لیوان Ceresَم را پر کنم و بنوشمش. هوایی بخورم. فکری شوم که تو را میخواهم یا نه. تنها باشم. لخت شوم و تا صبح رختخوابم را بغل کنم و دمر بخوابم. کاملاً متشخصانه.
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386 14:31 توسط شادی(لنا)
|
|
و خدایی که در این نزدیکسیت! و فاقد حافظه. و فاقد هوش. و هیچ چیز یادش نمی ماند. و خدایی که در این نزدیکیست! و منی که در آن دور دست هاست! و همیشه ی خدا عادتش است که زندگی را سِیو کند تا آف لاین بکندش! و منی که در آن دور دست هاست. همیشه ی خدا فراموش میکند که زندگی را سیو کرده است. و گیم آور میشود(!). و خدایی که در این نزدیکی هاست... لای تخم کلاغ و حرام زادگی کرگدن. و منی که.... و تویی که.... و خدایی که.... The End. |
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386 14:30 توسط شادی(لنا)
|
چرا بیماری مسری است و سلامتی مسری نیست؟ آیا جز به حکم پروردگار ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386 14:29 توسط شادی(لنا)
|
او واقعاً رنج می برد و من عصبانی هستم. فقط کافی است کوچکترین حماقتی انجام شود تا من فریاد بزنم. چقدر ناسازگاری این بین وجود دارد. او رنج می برد و من باور ندارم. من باور ندارم که او اصلاً توانایی رنج کشیدن را داشته باشد. و این ساده است: من باور ندارم چون به شدت عصبانی هستم. من باور ندارم، که مجبور نشوم در کنارش بمانم. او رنج میکشد و من باور ندارم. او رنج میبرد و من ناباورانه ترکش کرده ام.من ناراحتــم. پر از نخوت و فراموشـی. او رنج میبرد و من از هر چیز میهراسم. حتی از گام برداشتن در طول و عرض خانه ام. من ناراحتــم. ناراحتــی وظیفه است-نه، ناراحتی انجام وظیفه است-. او رنج میبرد و من خالی از تجربه ام. هیچ تجربه ای از رنج بردن ندارم. من ناراحتــم و پر نخوت و پر هــراس و فرامــوش کــار و تجربه را چیز مضحکی میدانم. ردش میکنم. انکارش میکنم. عن مالی میکنم هر چه تجربه است را. او رنج میبرد و من عصبانی هستم و باور ندارم هیچ چیز را.
+
نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386 14:10 توسط شادی(لنا)
|